صدایِ نفس هایت

مرا می برد تا عالمِ شعر ...

می برد تا " رحم کن ای نفس " جبران خلیل !

تا " بوسه " ی فروغ !

می برد تا " ای نوش کرده نیش را

بی خویش کن تا خویش را " ی مولانا !

می بینی ؟

یک نفست مرا تا کجاها می بَرَد ...!


.
.
.

اگر این رود بداند

که من چقدر بی چراغ

از چَم و خَمِ این شبِ خسته گذشته ام ،

به خدا عصبانی می شود

می رود ماه را از آسمان می چیند ...

اگر این ماه بداند

که من چقدر بی آسمان و ستاره ، زیسته ام ،

یعنی زندگی کرده ام ...

اگر این پرستو بداند

که من چقدر تو را دوست دارم

به خدا قسم زمین از رفتنِ این همه دایره ی باز ... باز می ماند !

 چقدر دیر آمدی حالایِ صد هزار ساله ی من !

من این نیستم که بوده ام

او که من بود آن همه سال ،

رفته زیرِ سایه ی آن بیدِ بی نشان ،

مُرده است ....