باحال



جوک های باحال

مکالمه ای بین من و مادرم:
-مامان
- جونم
- داشتم ماست می خوردم
- نوش جونت پسرم
- ریخت رو فرش
- کوفتو بخوری نکبت؛ خاک تو سرت....

  

چند وقت پیش با بابام دعوام شد، دستشو برد بالا که
بزنه تو صورتم...!
منم یهو رفتم تو فاز هندی گفتم:
بزن بابا..!
بزن !
بزن بذار بفهمم که پدر بالا سرمه...!
بزن که بفهمم هنوز بی صاحاب نشدم...!
بزن بابا!
ودر نهایت ناباوری بابام زد تو گوشم 
 

  
زنگ زدم پشتیبانی میگم: چرا سرعت اینترنتم کم شده؟
میگه: چون کندی سرعت دارین!
گفتم اجرت با سید الشهدا خیالم راحت شد، یه خانواده از نگرانی در اوردی ! پس دلیلش اینه! البته خودمم شک کرده بودم!

   

یه زمانی توو مدرسه با دوستمون هماهنگ می کردیم که : تو اجازه بگیر برو بیرون منم 2دقیقه دیگه میام!
بعد معلم عقده ای می گفت صبر کن تا دوستت بیاد بعد برو.....
من که حلالشون نمی کنم!!!!!

 
 

دست مخترع کولر درد نکنه چون:
اگه به ما بود الان
یا میگفتیم مشیتِ خدا در اینه که هوا گرم باشه و حتما یه حکمتی
هست،باید تحمل کرد و نباید تو کارِ خدا دخالت کرد!!
یا اینکه یه دعا ساخته بودیم و میگفتیم باید
روزی 70 بار از روش خوند تا خنک شد...!
اگرم میخوندیم و خنک نمیشدیم،میگفتن با اخلاص نخوندیو
فقط بنده های واقعی و با تقوا خنک میشن ...

 



سلامتی پنگوئن که یه ذره قد داره، اما بازم لاتی راه میره ....
 

  
یادش به خیر زمانی که راهنمایی بودیم یه دبیر داشتیم هر موقع از دست ما عصبانی میشد میگفت: گوساله ها خجالت بکشید من جای پدرتون هستم!

 

 
بزرگترین حرف های کینه توزانه با این جمله توجیه میشه : ” به خاطر خودت میگم “
 



دقت کردین وقتی با ماشین هستیم
احساس میکنیم گم شدیم اول ضبط ماشین رو کم میکنیم!!!

  


دیشب پشت چراغ قرمز یه دختره خشگل و ناز توی یه سانتافه بود ...
براش دست تکون دادم ، اونم همینکارو کرد و بوسم برام پرت کرد !
خلاصه عشق وصفا و صمیمیت .. خیلی خوشگل داشت پا میداد
.
.
فقط تنها ایرادی که داشت این بود که سنش حدودِ 4 یا 5 سال بود

 

 

همیشه یه احمقی پیدا میشه که ماشینشو جلوی پارکینگ خونه ت پارک کنه .. حتی اگه خونه نداشته باشی !!!

  



رفتم دنبالِ خواهرم از دانشگاه بیارمش
برگشتنه گشت بهمون گیر داده ، میگه خانوم کى باشن؟
منم با حالت عصبانى میگم خواهرمه! مشکلى هست؟
بعد یهو خواهرم میگه :
جناب سروان دروغ میگه !!!
دوست دخترشم ؟؟؟؟
میگم دروغ میگه به خدا جناب سروان ؟
یارو هم مدارک ماشینُ گرفت گفت بیا کلانترى معلوم میشه!!
به خواهرم میگم مرض دارى مگه!!!!
میگه بریم کلانترى بعد بابا اینا بیان دنبالمون مامورِ ضایع بشه یه ذره بخندیم؟؟؟

 

 

یه بار رفته بودم درمانگاه آمپول بزنم،
یه دختره اومد آمپولمو بزنه،معلوم بود خیلی تازه کاره!
همینجوری که سرنگو گرفته بود توی دستش،لرزون لرزون اومد سمت من و گفت:
"بسم الله الرحمن الرحیــــم"
منم که کپ کرده بودم از ترسم گفتم:
"اشهد ان لا اله الا الله"!
هیچی دیگه...
انقدر خندید که نتونست آمپولو بزنه و خدارو شکر یکی دیگه اومد زد ..!

 

 



برای من سس نریز !!
.
.
(دکتر شریعتی در فلافلی)
 

  



هشت صبح راه میافتم 8:30 میرسم
هفت و نیم راه میافتم 8:30 میرسم
هفت راه میافتم 8:30 میرسم
شش راه میافتم 8:30 میرسم
نصفه شب راه میافتم 8:30 میرسم
از معجزات تهران اینه هر ساعتی راه بیوفتی بیای سر کار هشت و نیم میرسی
 

  



تو مترو داری اس ام اس می دی باید بابغل دستیت حتمن مشورت کنی !!
چون اونم در جریانه کامل...بالخره دوتا عقل بهتر کار می کنه !!!
 

 



به منشیه میگم برو تو پروگرام فایل , میگه کامپیوترو روشن کنم ؟ ....نه , چند تا سوراخ پشت کیس گذاشتن , از اونجا سعی کن به یاری خدا وارد میشی

  


متأسفانه یا خوشبختانه، نگاه کردن به پر شدن دانلود از نگاه کردن به منظره‌ی دشت‌های پیچیده در باد لذیذتر است

 

 

خلاصه ی شرایط و ضوابط گارانتی اجناس در ایران
.
.
به هر دلیلی اگر خراب بشود شامل گارانتی نمی شود ..!

 

 
 

به غضنفر میگن چرا خودکشی کردی؟ افسرده‌ای؟
میگه نه بابا، خوبم، می‌خواستم تو اوج خداحافظی کنم !
 

 

 


آیا میدانستید گونه ای از عنکبوت های ماده بعد از جفت گیری
نر های خود را میخورند !؟
آنها تنها موجوداتی هستند که فهمیده اند ، شوهر به هیچ دردی نمیخورد !
 

 

 



غضنفر ناراحت بوده
بهش میگن چی شده ؟
میگه : ملت زیر پنجرشون گیتار میزنن …
زیر پنجره ما هم یه وانتی استارت میزنه ، روشنم نمیشه !
 

 

 



خدایا
هر دری رو خواستی ز حکمت ببندی
نزدیکِ در یخچال ما نشو !
ممنون
 

 

 




همتون تنهایین … همراه اول دروغ میگه !
“ایـرانسـل”
آیا میدانید
 

 

 



هیچ کادوی زشت و به درد نخوری دور انداخته نمیشود،
فقط از خانه ای به خانه دیگر و از شخصی به شخص دیگر منتقل میشود !

 

 

 



ای کاش بجای دهنم، جاده ی زندگیم آسفالت میشد !
(از سخنان قصار غضنفر)
 

 

 



با توجه به سیر صعودی و پرشتاب قیمت لبنیات
این روزها هر چه بیشتر گاو باشی ، بهتر است !
 

 

 


کاش می اومدی حالم رو بهم بزنی
خوشحالی‌هام ته نشین شده !
 

 

 



کلاْ افرادی که ازدواج میکنند دو دسته اند :
آنهایی که از جانشان سیر شدند و آنهایی که قصد جان دیگری را دارند !
 

 

 



این اشتباه من بود که کار های تو رو با یه “ش” اضافه می خوندم
تو به قلبم “عق ” زدی و من اونو “عشق” می دیدم
تو برای دلم “ور” زدی و من اونو “شور” زدن دلت می دیدم
تو اراجیفت رو “عر” می زدی و من همه اونها رو”شعر” می دیدم
تو ارزش یه “اه” رو هم نداشتی اما من تورو “شاه” می دیدم !
 

 

 



شنیدین این دخترای دم بخت میگن: من قصد ازدواج ندارم؟
یکی نیست بهشون بگه آخه عزیز من!
ازدواج که قصد نمی خواد!! خواستگار می خواد که تو نداری!


شنیدین این پسرای دم بخت میگن: من قصد ازدواج ندارم؟
یکی نیست بهشون بگه آخه عزیز من!
ازدواج که قصد نمی خواد!! پول می خواد که تو نداری!

 

 

 



وقتی کسی به تو می گوید: « کلا گفتم… » منظورش این است که
فلانی بی خیال جزئیات شو، گیر نده. گـــــ* ــه خوردم
 

 

 



از مهمترین مزیتهای زندگی در کانون گرم خانواده نسبت به زندگی مجردی
تقسیم پشه ها بین اعضای خانواده است !
 

 

 



غضنفر میخواست بره مکه ، تو خونه قرآن نداشتن
از زیر کتاب علوم ردش کردن !



جوک زنان


جوک زنان

289

بــــضی وخــتـــا به اين دخـــدرا حـسوديم ميشه :|
عــــقل نـــدارن راحتن بخدا :| از هف دولت آزادن :|
پــسراااا "حمـــــایــــت" الان دخدرا منو میخورن :| !!

فرستنده : محمد باقر

228

یه خانم جوان با کمالاتی داشت از عابر بانک(ATM) پول میکشید ..بانک سامان بود
من هم پشت سر ایشون بودم عجله ای پول لازم داشتم ..
پرسیدم بانک عضو شتاب هست ؟؟؟
میدونی چی گفت :|
.
.
.
والا من یه ساته وایسادم سرعتش پایینه.. :).
منم برا اینکه چهره زیباش در هم نشکنه گفتم مرسی دستت درد نکنه ... :|

فرستنده : کرگدن رئوف

122

یکی باید پیدا شود که به مادران سرزمین من بفهماند که اگر شام دیشب خوردنی بود همان دیشب خورده میشد. . . . .

فرستنده : HAMID

 

193

امروز تو خیابون ی دختره رو دیدم داش با دوستش میحرفید!
منم به طور ماهرانه ای نزدیکشون رفتم ببینم چی میگن!
دختر اولی وایییییییییییی شنیدی بی اف مهسا مزدا3 ابالویی داره؟
دختر دومی هه هه هه هه هه بی اف من پراید داره!!!!!!!!

فرستنده : bnyamin

 

203

مخاطب خاص تازه وارد اس داده كه چقد بد آدم حوصلش سر بره كسي نباشه بش اس بده و سرگرمش كنه . تازه فهميدم چرا دخترا با شما ژسرا دوست ميشن . منم بهش گفتم : چقدم بده كه حوصله كسي رو نداشته باشي و اون هي اس بده و هي بزنگه و آدم مجبور بشه جوابشو بده . رفتو ديگه ژشت سرشم نگا نكرد فك كنم الان تو افق داره هات چاكلت ميخوره .

فرستنده : پادشاه آواز

 

114

پیامک این روزهای دخترها به همدیگه!!!!! الهي آخرين خونه تکوني مجرديت باشه،
نيت کن و واسه 3نفربفرس تاآخر عيدخبراي خوبي ميشنوي،
اگه زنجيرو قطع کني تا 3سال هيچ خواستگاري نميبين

فرستنده : احسان

 

304

اولین هنری كه پس از دیدن چهره آرایش كرده دختران امروزی به ذهن شما متبادر میشود چیست؟
الف: مینیاتور.
ب: صافكاری، بتونه كاری و نقاشی اتومبیل!!!!
ج: دوپینگ!!!!
د: من به ناموس مردم نگاه نمیكنم

فرستنده : CH.AMIRHOSSEIN

 

239

سربازی راهی است برای آدم شدن پسرها .......ولی هیچ راهی برای آدم شدن دختر ها وجود ندارد!!!

فرستنده : CH.AMIRHOSSEIN

243

هر وقت نسل پسرايي كه كفش فسفرى با شلوار يشمى شيش جيب منقرض بشه
قطعا نسل دخترايى كه رژلب قرمز با خط لب مشكى ميكشن هم منقرض ميشه ...
ینی مدیونی اگه یه درصد شک کُنیا :|

فرستنده : محمد باقر

 

236

اسممون و گذاشتن :ملیکا
خاله و دخترخاله ها بهم می گن : mel mel
دایی تا بهم میرسه میگه: مَلَکا ذکر تو گویم که تو پاکیو خدایی
پسردایی کوچیکه ام بلد نبود بگه ملیگا میگفت: پیتیلا
بهنوش میگه: پیتیکا
عطیه میگه:ملی
استاد زبانمون آقای چمنی می گفت :میــلــیــکا
بعضی از فامیل های بابام میگن: مَـــلیکا
بعضی از دوستان عنایت دارن میگن : مِـــلیک
دخترخاله کوشولوم میگفت: میخا
حالا شده: میکا
بعد عمه ام امشب اس داده: چطوری پولیکا ؟؟؟!!
اینجور اسم با مسما و انعطاف پذیری دارم من

فرستنده : Tornado

 

393

خدای اگر دروغ بگم دختره اومد ماشینو روشن کنه ماشین تو دنده بود همین که ماشینو روشن کردماشین حرکت کرد دختره هول شد پاشو بجای اینکه بزاره رو ترمز گذاشت رو پدال گاز مستقیم رفت تو تیره برق ای خندیدم ای خندیدم

فرستنده : ali666110

928

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟
میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را
طلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد
سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد
و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به
خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم
و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم
و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد

فرستنده : Aseman

447

یه زن ودر نظر بگیرید اگه بچه اش دیر کنه می گه :وای خدا مرگم بده بلایی سرش نیومده باشه تصادف نکرده باشه ندزدیده باشنش.
حالا اگه شوهرشون دیر کنه میگن: معلوم نیست این ذلیل مرده سرش کجا گرمه نکنه سرم هوو اورده و ........
خداییش دنیای باحالیه.مگه نه

فرستنده : رزیتا

 

350

روزتولد خانم، سالگرد ازدواج و ولن تایم یه روزه، من هم ماموریتم اونجا هم آنتن نمی ده به نظر شما بعدش برگردم خونه یا همونجا بمونم
موندم تو دوراهی
بمیرم برگردم،
یا برگردم بمیرم

فرستنده : حسام

435

لاف جديد دختران دم بخت

.
من خواستگار پرايد دار هم داشتم ولي قبول نكردم:)))

فرستنده : nabeghe

 

جوک جدید


جوک های جدید

ایش! ایکبیری!!!

ترکه به دختره میگه : « یه بوس میدی ؟»

دختره میگه : «ایش! ایکبیری!!!»

ترکه میگه : « ایکبیری نه ، بیر ایکی!!!»

 (بیر و ایکی در زبان ترکی 1 و 2 معنی میشوند ♥♥♥)


معلم عزیز

معلم اظیذم عض عین که بح من خاندن و نوشطن عاموخطی حظار دفه شکرط کردم!


بلیط اتوبوس

يارو مى ره خواستگارى و  به دختره يه بليط اتوبوس مى ده!

باباي دختره شاكى ميشه و ميگه: «مردتيكه ي خر اين چيه؟»  

يارو ميگهاحمق! ارائه ي بليط نشان دهنده شخصيت شماست»


 

مخ زنی لری!!!

لره با سنگ میزنه تو مغز دختره و میگه : «آخیش ! بالاخره مخشو زدم !!!» ♥♥♥


نوشته شده در ساعت توسط شاتگان| 4 نظر |

هشت ناسزای ترکی

هشت بدوبیرای ترکی:

   1) از جلوی چشام خفه شو !!!

   2) صداتو واسم داد نزن !!!

   3) فکر کردی فقط خودت خری ؟؟؟

   4) کسی بهت زر نزد !!!

   5) با من حرف میزنی دهنتو ببند !!!؟!!!!!؟!!!!!!؟!!!؟!

   6) خودت گیر عجب خری افتادی !!!

   7. دستت از زانو بشکنه ایشالله !!!

   8. خودم دست دارم جوابشو بدم ...

 

اس ام اس


اس ام اس و جوک های جدید اسفند!

یبارم با خانواده رفتیم قبرستون یه نفر اومد خرما تعارف کرد،

بابای ما هم حواسش نبود حالش بد بود گفت مبارک باشه!

بعدش اومد مثلا جمعش کنه گفت خونه جدیدش منظورم بود :))

مارو میگی =))

خانواده مرحوم :| :@

بابای ما :| :((
.
.
.
.
پراید هم نشدیم یه شبه این همه طرفدار پیدا کنیم :))
.
.
.
.
این دخترا انقـــــــد single اند که اگه با 7 نفرم relation بزنن باز سینگل میمونن!

یه همچین عادم های تنهایی هستن :))
.
.
.
.
ما تو بچگيمون دكتر بازى مى كرديم بخدا فقط در حد معاينه بود ...

امروز يه جايى بودم در اطاقو كه باز كردم ديدم دارن عمل جراحى ميكنن كصافطا :)))
.

وعده


وعده هاي پوشالي

فکر مي کردم آشنايي من با حامد که براي انجام کاري به محل کارم آمده بود يک اتفاق عالي در زندگي ام بود، اما حالا مي فهمم عجب اشتباه بزرگي کرده ام.

دختر جوان در دايره اجتماعي کلانتري ۳۶ مشهد افزود: من و حامد چند ماه به طور پنهاني و بدون اطلاع خانواده ام با هم رابطه داشتيم و هر موقع دلتنگ هم مي شديم در پارک قرار ملاقات مي گذاشتيم.

 او در اين مدت با وعده هاي پوشالي مرا خام کرد ولي پس از آن که اين رابطه مثلا عاطفي به سوءاستفاده هاي مکرر ختم شد خودش را کنار کشيد و گفت خانواده اش راضي به اين ازدواج نيستند.

نمي دانستم چکار کنم و با نگراني عجيبي که داشتم به سراغ دوست حامد رفتم تا از او کمک بگيرم.

من واقعيت را براي اين پسر جوان تعريف کردم و او که به ظاهر خودش را خيلي ناراحت نشان مي داد گوشي تلفن را برداشت و در تماس تلفني که با حامد داشت او را به باد فحش و ناسزا گرفت

دختر جوان افزود: احسان به من قول داد که کمکم کند اما چند روز بعد او تماس گرفت و در ديداري که با هم داشتيم ادعا کرد با حامد قطع رابطه کرده است.

آن روز احسان گفت هميشه به دوستش حامد حسودي اش مي شده که چه دختري را براي ازدواج انتخاب کرده است و حالا که چنين خيانتي در حقم شده است حاضر است يک عمر در کنارم باشد و مرا به خوشبختي برساند.

او با حرف هاي احساسي مرا تحت تاثير قرارداد و متاسفانه دوباره فريب خوردم و مرتکب خطاي ديگري شدم. من و احسان با هم قرار ازدواج گذاشتيم ولي او اصرار داشت چند ماه دندان روي جگر بگذارم و صبر کنم تا کمي به کار و کاسبي اش سر و سامان بدهد تا روزي که به خواستگاري ام خواهد آمد حرفي براي گفتن داشته باشد.

 متاسفانه اين رابطه نيز رنگ و بوي ديگري به خود گرفت و ... .دختر جوان افزود: احسان هم به من خيانت کرد و حالا مي گويد بهتر است براي هميشه همديگر را فراموش کنيم!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:27  توسط عبرت گیر  |  یک نظر


شکست تلخ

قبولي من در دانشگاه اين باور را برايم به وجود آورد که در مسير خوشبختي قرار گرفته ام و ديگر هيچ مشکلي نخواهم داشت 

اما ترم چهارم بودم که عمويم مرا براي پسرش خواستگاري کرد و با اين که هيچ علاقه اي به پسرعمويم نداشتم فقط به احترام پدرم و البته با اين شرط که ادامه تحصيل بدهم جواب بله را گفتم و رخت عروسي به تن کردم.

زن جوان با چشماني اشک بار در دايره اجتماعي کلانتري ۱۵ مشهد افزود: متاسفانه عمويم پس از گذشت چند ماه گفت خوش ندارد عروسش به دانشگاه برود و او با اين حرف ها شوهرم را نيز نسبت به من بدبين کرد.

 ناصر و پدرش آن قدر روي اعصابم راه رفتند که به ناچار ترک تحصيل کردم و ما بلافاصله زندگي مشترک خود را آغاز کرديم.من با اين که واقعا دوست داشتم ادامه تحصيل بدهم با اين شکست کنار آمدم و خودم را براي يک زندگي موفق مهيا کردم

اما در سومين روز از زندگي مشترکمان فهميدم ناصر به کراک معتاد است و حتي با زني خياباني نيز رابطه پنهاني دارد. در اين شرايط موضوع را به پدرم اطلاع دادم و به اصرار خانواده ام از پسرعمويم طلاق گرفتم.

 من دوباره به دانشگاه رفتم و کاري نيم وقت در يک شرکت بزرگ براي خودم پيدا کردم.

 ۲ سال گذشت و در اين مدت مردي که ظاهري کاملا موجه داشت سر راه زندگي ام قرار گرفت.

 او پس از جلب اعتمادم ادعا کرد همسرش در خارج از کشور است و قصد دارد او را طلاق بدهد. اين مرد حقه باز پيشنهاد داد به عقد موقت و پنهاني او دربيايم تا بعد از آن که کارها جفت و جور شد مرا به عقد رسمي خود درآورد.

 او خيلي ماهرانه نقش خود را بازي کرد و حتي آپارتمان کوچکي را به نام من اجاره کرد و هر موقع مي خواستيم همديگر را ببينيم به آن جا مي رفتيم.

زن جوان افزود: من با اميدواري به آينده، موضوع ارتباطم با بابک را از خانواده ام مخفي نگه داشتم و همين مسئله باعث شد به چنين بدبختي گرفتار شوم. بابک چند برگ از چک هايم را نيز در بازار خرج کرد و مي گفت مي خواهد شرکتي تاسيس کند و همه چيز بايد به نام من و متعلق به من باشد.

طبق نقشه اي که کشيده بوديم قرار بود ۳ ماه ديگر زندگي مشترک خود را به طور رسمي آغاز کنيم. ولي او پس از آن که به همين راحتي مرا خام کرد و سرم را کلاه گذاشت متواري شد و فکر مي کنم به خارج از کشور فرار کرده باشد.

حالا من مانده ام با آپارتماني که چند ماه اجاره آن عقب افتاده است و تعهد در قبال چک هايي که بابک در بازار خرج کرد که فکر مي کنم حدود ۱۴ ميليون تومان مبلغ کل اين چک هاست.

زن جوان آهي کشيد و گفت: ازدواج اولم اشتباهي بود که ناشي از سهل انگاري پدر و مادرم بود ولي اين حماقتي که خودم مرتکب شدم به هيچ وجه قابل توجيه نيست و نتيجه ناآگاهي و ندانم کاري خودم است.کاش حواسم را جمع مي کردم و با توجه به شکست اول در زندگي ام فکرم را به کار مي انداختم تا دچار چنين مشکلاتي نشوم.من از خانواده ها خواهش مي کنم در هر کاري با همديگر مشورت کنند و منطقي و عاقلانه تصميم بگيرند چون تاوان شکست هاي زندگي گاهي خيلي سنگين و طاقت فرساست.

 

وسوسه ی شیطان


وسوسه شیطانی

از حدود يک ماه قبل زني ناشناس در مسير راه زندگي ام قرار گرفت و مرا بدبخت و شرمنده کرد.

مرد جوان در دايره اجتماعي کلانتري خواجه ربيع مشهد افزود: ماجرا از اين قرار است که يک روز زن غريبه اي به تلفن همراهم زنگ زد و خودش را «شيرين» معرفي کرد. من با تعجب به او گفتم که اشتباه گرفته ايد اما تماس هاي تلفني اين زن در حالي ادامه يافت که او با لحني تحريک آميز حرف مي زد و جملات عاشقانه اي را به زبان مي آورد.من مانده بودم چه کار کنم و مدتي با خودم کلنجار مي رفتم که موضوع را به همسرم اطلاع بدهم يا نه! اما از لحظه اي که اين زن ناشناس زنگ زد و گفت شيفته صدايم شده است و ما مي توانيم به طور موقت با هم محرم شويم شيطان در جلدم فرو رفت و فکر و ذهنم به هم ريخت.

مرد جوان سرش را به نشانه تاسف تکاني داد و افزود: من بالاخره با شيرين قرار ملاقات گذاشتم. او در اولين ديدار ادعا کرد که ۲۴ سال سن دارد و از شوهرش طلاق گرفته است. ما آن روز با هم چند دقيقه اي در يک فضاي سبز قدم زديم و قرار گذاشتيم فردا ساعت ۲ بعدازظهر دوباره همديگر را ببينيم. طبق قرار قبلي من به خانه اين زن رفتم تا به محضر برويم و با هم به طور موقت محرم شويم اما وقتي پا به داخل آن خانه لعنتي گذاشتم با مرد قوي هيکلي روبه رو شدم که از داخل اتاقي بيرون آمد و يک قابلمه در دست داشت. او مقداري آب جوش روي بدنم ريخت و با چاقو ضربه اي به دستم زد.

آن قدر ترسيده بودم که صداي قلبم را مي شنيدم ولي هر چه به اطراف نگاه مي کردم راه فراري نداشتم. شيرين و همدستش تمام وجوه نقد، کارت عابربانک و رمز آن و مدارکم را گرفتند. در اين لحظه من چاقوي مرد قوي هيکل را که در گوشه اي افتاده بود برداشتم و ضربه محکمي به شکم او زدم. شيرين با ديدن اين صحنه شروع به داد و فرياد کرد و همسايه ها براي کمک وارد عمل شدند.

با اطلاع اين موضوع به پليس من به عنوان فردي که با توسل به زور و به قصد تجاوز به ناموس يک خانواده وارد اين خانه شده ام دستگير شدم و به اين جا انتقال يافتم.نمي دانم مجروح حادثه که به بيمارستان اعزام شده زنده است يا نه، اما هنوز هم باورم نمي شود چنين گرفتاري برايم درست شده باشد. نمي دانم چه جوابي به همسرم و خانواده اش بدهم؟

يادآوري مي شود، اين مرد جوان نيز که مجروح شده بود براي مداوا به مراکز درماني انتقال يافت و مجروح ديگر حادثه نيز با تلاش پزشکان از مرگ نجات يافت اما تحقيقات پرونده همچنان ادامه دارد.

 

 

بزرگ شدم

من بزرگ شدم!

روز به روز بدتر و بهانه گيرتر مي شد. من و شوهرم واقعا نمي دانستيم با اين بچه ناسازگار چه کار کنيم و تصور مي کرديم او نسبت به خواهر کوچکش حسادت مي کند به همين خاطر برايش هديه و کادوهاي زيادي مي خريديم، اما هيچ نتيجه اي نگرفتيم تا اين که چند روز قبل فهميدم او با پسري جوان ارتباط تلفني دارد

با روشن شدن اين واقعيت تلخ سرم سوت کشيد و دنيا جلوي چشمانم تيره و تار شد.

 شيرين که متوجه شده بود فهميده ام مرتکب چه اشتباهي شده است و فکر مي کرد مي خواهم تنبيهش کنم به طور مرموزانه اي ناپديد شد و غيبت ۱۰ ساعته او قلب من و شوهرم را به درد آورد.

نمي دانم چرا دختر ۱۱ ساله ام...؟. پس از اظهارات زن جوان دختر بچه ۱۱ ساله اش در گفت وگو با کارشناس اجتماعي کلانتري ۱۸ مشهد اظهار داشت: تا قبل از تولد خواهر کوچولويم بابا و مامان من را خيلي دوست داشتند و در کنارشان مي خوابيدم.

 اما آن ها خيلي چيزها را رعايت نمي کردند و وقتي مي ديدم به همديگر ابراز محبت و علاقه مي کنند احساس بسيار بدي نسبت به هردويشان پيدا مي کردم و عذاب مي کشيدم

من حتي از نوع لباس پوشيدن بابا و مامانم در خانه بدم مي آمد و وقتي که آن ها فيلم هاي زشت ماهواره اي تماشا مي  کردند خيلي ناراحت مي شدم. بابا و مامان نمي دانستند که من ديگر بزرگ شده ام و فکر مي کردند هنوز هم بچه هستم. شيرين پس از مکث کوتاهي افزود: از مدتي قبل با برادر همکلاسي ام که ۱۷ ساله است دوست شدم و روزي که مامانم متوجه شد چه اشتباهي کرده ام از خانه فرار کردم ولي چون نمي دانستم کجا بايد بروم توي يک پارک نشسته بودم و گريه مي کردم که پليس مرا پيدا کرد و... .

«حميد نجات» دکتراي روان شناسي و مشاور خانواده در اين باره مي گويد: فطرت آدم ها به طور کلي پاک است و در بحث رفتارها و آسيب هاي اجتماعي اين قضيه کاملا تاييد شده است. اين که دختري ۱۱ ساله چنين تجربه اي دارد بايد ببينيم ايراد رفتاري پدر و مادرش چه بوده است، اين استاد دانشگاه گفت: ۲ عامل «تحريک و ارضا نشدن نيازهاي رواني» علت بروز چنين رفتارهايي در شيرين شده است

در واقع فردي که تجربه اي از رابطه زناشويي ندارد با ديدن يا شنيدن کنجکاو مي شود و احتمال اين که بخواهد اين تجربه را به دست بياورد زياد است. لذا به والدين توصيه مي شود اجازه ندهند فرزندشان از همان سال هاي نخست زندگي در اتاق آن ها بخوابد.

 

شیطان


ملاقات با شیطان

چند سال قبل ديپلم گرفتم اما نتوانستم در رشته مورد علاقه ام در دانشگاه قبول شوم و ادامه تحصيل بدهم. بنابراين وقتي با سرکوفت هاي اطرافيان مواجه شدم تصميم گرفتم با تمام تلاش در دانشگاه قبول شوم اما اضطراب و دلهره يک لحظه هم رهايم نمي کرد.

 دائم کابوس مي ديدم و نگراني شديدي داشتم. تا اين که از طريق يکي از دوستانم با مردي فالگير آشنا شدم و شنيدم او با قدرت جادويي اش مي تواند من را بدون دردسر به خواسته ام برساند. همه دوستانم از او تعريف مي کردند و مي گفتند معجون هايش معجزه مي کند

به همين خاطر آدرسش را گرفتم و پس از تعيين وقت قبلي وارد محل کارش در زيرزمين نيمه تاريک يک خانه قديمي شدم. او در انتهاي يک اتاق تاريک نشسته بود و چراغ سبز رنگي از سقف اتاقش آويزان بود. از حضور در چنين مکاني وحشت کرده بودم و مي خواستم برگردم اما فکرکردن به اين که همه مشکلاتم به کمک مرد رمال رفع مي شود باعث شد آن وضعيت را تحمل کنم.

 با خودم گفتم چند دقيقه زير زمين ترسناک را تحمل مي کنم اما در عوض به همه آرزوهايم مي رسم.

 چند دقيقه اي طول کشيد تا سفره دلم را براي او باز و همه خواسته هايم را مطرح کردم. مرد رمال پس از دقايقي گفت وگو و شنيدن مشکلاتم، گفت: در قبال دريافت ۲۰۰هزار تومان مي تواند طلسم زندگي ام را بشکند.

 او گفت هرکس سراغش رفته بي جواب نمانده و خوشبخت شده است. او سپس از داخل يک خمره مايعي را داخل يک ليوان ريخت و مواد ديگري هم به آن اضافه کرد و به من داد.

 در فضايي ترسناک و تاريک معجون مخصوص را خوردم اما چند دقيقه بعد پلک هايم سنگين شد و به خواب عميقي فرو رفتم. ديگر نفهميدم چطور شد اما وقتي بيدار شدم فهميدم رمال شيطان صفت من رامورد آزار واذيت قرار داده است. وقتي با اعتراض هاي تند و تهديد آميزم روبه رو شد تهديد به آبروريزي کرد. من هم از ترس چاره اي جز سکوت نداشتم اما سرانجام تصميم به شکايت گرفتم. آقاي قاضي آبرو و زندگي ام در خطر است. اگر خانواده ام از اين ماجرا بو ببرند ديگر نمي توانم سرم را بالا بگيرم. شما را به خدا کمکم کنيد.

 

 گناه از من، هزینه اش با دیگران


گناه از من، هزینه اش با دیگران

عبرت و عبرت آموزی از جمله خصایص و المان های مثبت بشر به شمار می رود که در طول تاریخ باعث جلوگیری از حوادث و گاه بهره برداری از مواهب بی شماری شده است.

تلویزیون به عنوان عالی ترین ابزار در دسترس بشر امروزی برای گسترش و نشر تجربیات و مشکلات دیگر ابنای بشر، برای جلوگیری از بروز فجایع و رخدادهای غم انگیز و گاه پرهزینه تعریف می شود. پخش سریال ها و فیلم های سینمایی به همین منظور یکی از محورهای مهم رسانه ملی محسوب می شود. با توجه به پخش و ترویج کمرنگ(تدبیر شده)، به شکلی روایت گونه و قصه گو برخی ضد ارزش ها و خرده فرهنگ های لیبرالی و اومانیستی در برخی آثار سینمایی بالاخص تلویزیونی منشأ و مطلعی غربی دارند. یک جریان خزنده و بسیار زیرکانه با حفظ و تدبیر شرایط خاصی به جهت جلوگیری از برانگیختن و انگیزش های مقابله گرایانه با این نوع از نگرش در مورد مسائل فرهنگی، اجتماعی و خانوادگی سعی دارد تا منویات و مکنونات مسموم قلبی خودشان را بر جامعه دینی ایران مستولی و چیره کنند، چراکه با استیلای این خرده فرهنگ ها و ارزش های غربی، جامعه دچار یک بحران هویتی شده و به نوعی استحاله درونی دچار خواهد شد.
این مدعا با بررسی سیر آثاری از جمله فیلم ها، تله فیلم ها، سریال ها و مجموعه های متنوع پخش شده از رسانه ملی با بررسی و در نظر گرفتن گرایشات تیم سازنده اثر (فیلمنامه نویس، کارگردان و تهیه کننده) قابل اثبات است. در سریال«زمانه» هم برخی کارهای ضدارزشی و برخلاف موازین شرعی با بهانه وجود ما به ازای بیرونی در جامعه (ولو اندک یا استثنا) در حال ترویج و تبیین است. چه اینکه بسیاری از رفتارهای وقیحانه برخی از کاراکترهای این سریال بعضاً با لاپوشانی یا همراهی عملی و احساسی دیگر کاراکترها نشان داده می شود. این نوع همراه کردن مخاطب یا ایجاد درگیری ذهنی و احساسی، غیر از استحاله، اضمحلال و تغییر برخی مبانی و اصول متعین در خوبی، بدی یا پلشتی و پاکی که به واسطه احاطه دین بر زوایای مختلف زندگی مخاطب ایرانی که به عنوان شاخص و ملاک دیده می شود، ثمره و نتیجه دیگری ندارد. در واقع این اتفاقات موجبات فراهم شدن زمینه تنبه و عبرت آموزی مخاطبان را در پی نخواهد داشت.
نمونه بارز این مقال اینکه هر چه ارغوان(پریناز ایزدیار) و بهزاد(حمید گودرزی) مرتکب کارهای خلاف شرع و عرف می شوند، اطرافیان آنها تقاص و تلافی اش را پس می دهند؛ ارغوان ازدواج پنهانی می کند اما زندگی مادرش به پایان می رسد و او بعد از مدتی با یکی دیگر از کاراکترهای متمول سریال ازدواج می کند، دوباره یک زندگی تازه را شروع می کند! به جهت همین دلایل متنوع و متکثر است که مسئولان رسانه ملی باید فکری عاجل و البته عامل برای جلوگیری از این تهاجم خزنده و پنهان اما ویران کننده تدبیر و اجرا کنند. در این رابطه نقش و حضور نخبگان و کارشناسان بیش از پیش تعیین کننده و الزامی است.
این مسائل از آن جهت باید مورد مداقه، تدقیق و حساسیت مسئولان رسانه ملی قرار بگیرد که نوعاً در این گونه سریال ها و آثار مشابه، نوعی راه فرار و دور زدن قانون برای یافتن مسیری کم دردسر جهت برآورده کردن خواهش های غیر شرعی و هواهای نفسانی به مخاطب آموزش داده می شود. در ذیل همین عناوین سریالی تحت عنوان«زمانه» چند وقتی است که از طریق شبکه اول تلویزیون مهمان منازل مخاطبان ایرانی شده است. در این سریال نکات قابل توجه و تأملی وجود دارد که پرداختن به این نکات به منظور تنویر و تبیین بهتر آنها خالی از منفعت و انتفاع برای مخاطبان و علاقه مندان حوزه رسانه نخواهد بود.

 

گام به گام باشیطان


گام به گام با شیطان

از چند سال پيش به دليل آشنای با شهرام ، اعتیاد به مصرف موادمخدر پیدا کردم. هر وقت موادم تمام مي شد سراغ شهرام مي رفتم و از او مواد مي گرفتم. اين درحالي بود که من شوهر و يک فرزند ۳ساله داشتم

رابطه من و شهرام مدت ها ادامه داشت و هميشه خيالم از بابت تهيه مواد راحت بود تا اين که بالاخره شوهرم به من شک کرد. دستم براي شوهرم رو شده بود و مجبور شدم همه چيز را برايش تعريف کنم. فرشاد، شهرام را مقصر معتاد شدنم مي دانست و از همان روز اول از او کينه به دل گرفت. او از من خواست به بهانه تهيه مواد شهرام را به خانه بکشانم تا از او انتقام بگيرد

من هم کاري را که شوهرم خواسته بود انجام دادم.بعد از آن که با شهرام قرار ملاقات گذاشتم، قرار شد تا او نيمه شب براي تحويل دادن مواد به خانه مان بيايد. بعد از واردشدن شهرام به خانه، همسرم که در يکي از اتاق ها مخفي شده بود سراغ او رفت. شهرام که از ديدن شوهرم تعجب کرده بود در اين باره از من سوال کرد اما شوهرم امانش نداد و با او درگير شد.

همه چيز در چند دقيقه اتفاق افتاد.آنها باهم گلاويز بودند و به در و ديوار مي خوردند. در يک لحظه پشت شهرام به من بود. من هم با چاقو چند ضربه به کمر و سينه اش زدم تا انتقامم را از او بگيرم. او من را معتاد و زندگي ام را تباه کرد. به همين دليل از اين کار عذاب وجداني نداشتم. بعد از آن که مطمئن شديم شهرام کشته شده است گودالي در زيرزمين خانه کنديم و جنازه را در آن جا دفن کرديم.

 جسد شهرام دو سال در آنجا بود اما چون آنجا مستاجر بوديم دو سال بعد مجبور شديم جسد را از زيرخاک بيرون بکشيم. چيزي جز چند تکه استخوان باقي نمانده بود. همان ها را داخل يک کيسه ريختيم و با خود به اصفهان برديم. اولين کاري که بايد انجام مي داديم خلاص شدن از شر جسد بود. خانه جديدمان يک باغچه داشت. به همين دليل آن را در باغچه دفن کرديم. چون تا آن زمان هيچ کس درباره شهرام از ما سوالي نکرده بود فکر مي کرديم اين ماجرا به دست فراموشي سپرده شده است اما از آنجایی که خون هیچ وقت نمی خوابد بالاخره بعد از ۸سال پليس من و شوهرم را دستگير کرد. ما در مجتمع قضايي بعثت محاکمه و هردو به اتهام کشتن شهرام به قصاص محکوم شديم. حالا هم مي دانم که ديگر راه فراري وجود ندارد و طناب دار در انتظارمان است. نمي دانم بر سر بچه ام چه بلايي مي آيد.

 

قتل به خاطررابطه بازن متاهل


قتل، تاوان رابطه پنهانی با زن متاهل

اسرار قتل ميوه‌فروش دوره‌گردي كه اواخر ماه گذشته مفقود شده بود با اعترافات زني كه با وي ارتباط پنهاني داشت فاش شد.

زني روز 24 آذر به پليس آگاهي تهران رفت و خبر داد پسر 24ساله‌اش به نام جعفر مفقود شده است. او گفت: «پسرم ميوه‌فروش دوره‌گرد است و ديروز نيز مثل هميشه براي فروش ميوه از خانه خارج شد اما ديگر خبري از او نيست

كارآگاهان براي افشاي سرنوشت جعفر فهرست مكالمات تلفني و پيامك‌هاي وي را به دست آوردند و فهميدند او با زني 38ساله به نام شهلا در ارتباط بوده و آن دو پيامك‌هايي را براي هم ارسال مي‌كردند. به همين سبب شهلا بازداشت شد و تحت بازجويي قرار گرفت. او ابتدا گفت اصلا جعفر را نمي‌شناسد اما وقتي ديد اين انكارها فايده‌اي ندارد فاش كرد اين مرد توسط شوهرش به قتل رسيده است.

 

ماموران بعد از شنيدن اين اعترافات متهم مرد را بازداشت كردند. حسن در بازجويي‌ها همان حرف‌هاي همسرش را تكرار كرد اما كارآگاهان كه احتمال مي‌دادند شهلا موضوعي را پنهان مي‌كند به بازجويي از وي ادامه دادند تا اينكه اين زن ديروز در جلسه بازپرسي كه در داسراي جنايي تشكيل شد اعترافاتش را تغيير داد و گفت: «من از چهار ماه قبل با جعفر رابطه داشتم و او هميشه از من مي‌خواست از شوهرم جدا شوم تا با هم ازدواج كنيم. جعفر خيلي به من ابراز علاقه مي‌كرد و البته من هم او را دوست داشتم. وقتي شوهرم به سفر رفت جعفر به خانه ما آمد و با هم رابطه برقرار كرديم، اما بعد از آن دچار عذاب وجدان شدم و تصميم به خودكشي گرفتم. بعد از مرخص شدن از بيمارستان به دروغ به شوهرم گفتم جعفر به زور به من تعرض كرده است

او ادامه داد: «وقتي شوهرم دروغ من را باور كرد خواست جعفر را به خانه بكشانم بعد حسن و پسرعمويش او را كشتند و جسدش را در بيابان‌هاي رباط‌كريم انداختند

بنا بر اين گزارش در حال حاضر تحقيقات از متهمان در حالي ادامه دارد كه جنازه مقتول پيدا شده است

 

فیلم سیاه


فيلم سياه

سال ها قبل پدر و مادرم از يکديگر جدا شدند و حضانت من به مادرم داده شد. او هميشه نگرانم بود اما سوءظن بي موردش عذابم مي داد. مادرم مدام به من شک مي کرد و کافي بود کمي دير به خانه برگردم تا از او کتک بخورم.

 آن روزها بيشتر از هميشه احساس تنهايي مي کردم و دنبال دوستي بودم تا براي او درددل کنم. اين وضعيت ادامه داشت تا اين که از طريق يکي از دوستانم با پسري به نام فرشاد آشنا شدم.

 مدتي دور از چشم همه با او رابطه دوستانه داشتم تا اين که وقتي به خودم آمدم فهميدم شيفته و دلبسته اش شده ام. آن زمان اگر يک روز صداي فرشاد را نمي شنيدم حال و روز خوشي نداشتم. يک روز در حالي که مثل هميشه با فرشاد صحبت مي کردم او من را به باغ پدرش دعوت کرد.

 من هم خيلي سريع دعوتش را قبول کردم و چند روز بعد سوار بر خودرواش به باغ رفتيم. وقتي وارد شديم، هيچ کس آنجا نبود. چند دقيقه در آنجا قدم زديم اما بعد من را به طرف اتاقي که در گوشه باغ بود برد. چند دقيقه بعد فرشاد به من نوشيدني تعارف کرد اما با خوردن آن از خود بي خود شدم. ديگر متوجه هيچ چيز نشدم اما چند ساعت بعد وقتي به خودم آمدم فهميدم فرشاد من را مورد آزار و اذيت قرار داده و از اين صحنه ها فيلم تهيه کرده است.

 اين ماجراي شوم را باور نداشتم اما وقتي او فيلم ها را نشانم داد فهميدم چه بلايي بر سرم آمده است. بعد از آن بود که فرشاد گفت بايد هر روز به او زنگ بزنم و هر وقت هم خواست همراهش به باغ بروم والا فيلم آزار و اذيتم را در اينترنت منتشر مي کند. از آن روز به بعد ديگر خواب و خوراک نداشتم نمي دانستم بايد چه کار کنم.

 بيشتر از همه نگران بودم که مبادا مادرم از اين ماجرا بو ببرد. اين شرايط باعث شد اشتباه بزرگ تري را مرتکب شوم. مجبور بودم خواسته هاي فرشاد را عملي کنم. او من را در اختيار دوستانش مي گذاشت و با کارهايش روزگارم را سياه کرده بود.

 آن روزها تلخ ترين روزهاي عمرم بود. چند مرتبه به اجبار به باغ پدري فرشاد رفتم اما بالاخره از خودم و زندگي ام سير شدم. مي خواستم خودکشي کنم اما جراتش را نداشتم. به همين دليل دلم را به دريا زدم و همه چيز را براي مادرم تعريف کردم. هرچند او از حرف هايم شوکه شده بود اما من را در آغوش گرفت و دلداري ام داد. حالا هم به دادسرا آمده ام تا از او و کارهای کثیفش شکایت کنم تا به جزای اعمالش برس

 

فریب ثروت


فريب ثروت

مرد جوان در حالي که بغض گلويش را مي فشرد به کارشناس اجتماعي کلانتري جهاد مشهد گفت: ۳ سال قبل با فيروزه ازدواج کردم. او دختر دايي ام است و با حمايت هاي مالي خانواده اش کار و بار درست و حسابي راه انداختيم.

اما افسوس که از همان لحظه اول زندگي مان فيروزه ادعاي بيش از حد داشت و هر موقع مي خواستم حرفي بزنم سرم داد مي کشيد و مي گفت: يادت نرود که جوان يک لاقبايي بودي و اگر پدر و مادرم زير پر و بال تو را نمي گرفتند هنوز بدبخت و بيچاره بودي و...

متأسفانه همسرم در تمام کارهاي خانه خودش را صاحب نظر مي داند و در محيط کار نيز برخورد بسيار تحقيرآميزي با من دارد. حدود ۴ ماه قبل يک روز به سبب مشکل کوچکي که به وجود آمده بود در حضور چند نفر شخصيتم را لگد مال کرد و چون جوابش را دادم مرا از محل کار بيرون انداخت و گفت ديگر حق نداري به سر کار بيايي.

فيروزه آبروي مرا نزد اقوام و آشنايان به باد داده است و جلوي همه مي گويد از سر دلسوزي تن به اين ازدواج داده است.

همسرم معتقد است که اگر بچه دار شويم نخواهد توانست کارهايش را انجام بدهد و از اين مسئله نيز فراري است او با روحيه خشن خود عذابم مي دهد و هزار و يک ايراد روي من گذاشته، متأسفانه فيروزه نقش خود را به عنوان يک زن فراموش کرده است و يک بار که حرف از طلاق به ميان آوردم برادرانش آن چنان کتکم زدند که تا چند روز ناي حرف زدن و راه رفتن نداشتم.

مرد جوان با چشماني اشک بار ادامه داد: ۵ ساله بودم که پدرم فوت کرد و مادرم به هر بدبختي که بود مرا با آبرومندي بزرگ کرد و به دانشگاه فرستاد. پس از آن که فوق ديپلم گرفتم به خاطر مادرم از سربازي معاف شدم و سپس تصميم گرفتم ازدواج کنم. تنها ملاک من براي انتخاب همسر، پول و ثروت بود و روزي که فيروزه را به عقد خودم درآوردم نفس عميقي کشيدم و با خودم گفتم روزهاي سخت زندگي تمام شده است.

اما با وجود پول و ثروتي که به دست آوردم از اين ازدواج خيري نديدم. همسرم در تمام لحظات زندگي احساس برتري و خودخواهي دارد و مرا به چشم يک کارگر و غلام حلقه به گوش مي بيند. الان پشيمان هستم و مي خواهم او را طلاق بدهم.

کاش با يک دختر ساده و بي ريا ازدواج کرده بودم و با دسترنج خودم زندگي ام را مي ساختم و اين قدر تحقير نمي شدم.

 

دوست خیابانی2

فرجام دوستي خياباني

بعد از آن که در رابطه ام با وحید شکست خوردم، با خودم عهد کردم ديگر با هيچ پسري دوست نشوم. هدف من از دوستي، آشنايي براي ازدواج بود اما نمي دانم چرا وحید به همه چيز پشت پا زد. ۴ ماه از اين ماجرا مي گذشت و من براي عوض شدن حال و هوايم به پارک نزديک خانه مان رفته بودم.

 روي نيمکتي نشستم و در حال و هواي خودم بودم که ناگهان صداي پسر جواني توجه ام را به خود جلب کرد. او که جوان خوش تيپي بود خودش را شايان معرفي کرد و خيلي سريع توانست با حرف هايش اعتمادم را به خودش جلب کند. اين مقدمه آشنايي ما بود و در ادامه رابطه من و شايان صميمي تر شد.

 شايان گفت به زودي به خواستگاري ام مي آيد و تمام تلاشش را براي خوشبختي ام انجام مي دهد.

 اين حرف ها باعث شد به او اعتماد کنم و يک لحظه هم به او شک نکنم.يک روز که براي ديدن شايان به همان پارک رفته بودم گوشي تلفن همراهم را به بهانه نصب نرم افزار گرفت اما چند لحظه بعد فهميدم تصاوير خصوصي ام را براي تلفن همراهش بلوتوث کرده است.

 چند دقيقه بعد بود که ناگهان رفتار پسر مورد علاقه ام به طور کلي تغيير کرد. او عکس هاي خصوصي را که از من در گوشي اش داشت نشان داد و تهديد کرد اگر رابطه ام را با او قطع کنم عکس ها را در اينترنت منتشر و آبروريزي مي کند.

 نمي دانستم بايد در برابر تهديدهاي شايان چه کنم با اين حال تلاش کردم هيچ کس از اين موضوع باخبر نشود تا خودم اين مشکل را رفع کنم.چند روز بعد شايان تماس گرفت و گفت بايد درباره موضوع مهمي با من صحبت کند. او نشاني آپارتماني را داد و از من خواست هرچه زودتر به آن جا بروم. من هم که فکر مي کردم قرار است مشکلم با او رفع شود به آنجا رفتم.

 وقتي وارد شدم شايان خيلي سريع در را از پشت قفل و من را در آنجا زنداني کرد. ابتدا سعي کردم با داد و فرياد کمک بخواهم اما هيچ کس در آن اطراف نبود و صدايم به جايي نمي رسيد. شايان من را  در آنجا حبس کرد و چندين مرتبه مورد آزار و اذيت قرار داد. لحظات سخت و عذاب آوري بود. نمي دانستم بايد چه کار کنم. مدام گريه و به او التماس مي کردم تا رهايم کند اما فايده اي نداشت. سرانجام شايان من را به يکي از محله هاي خلوت شهريار برد و در آنجا رهايم کرد

آن لحظه فقط به اشتباه خودم فکر مي کردم. به اين که چرا باز هم فريب خوردم و آبروي خودم و خانواده ام را به بازي گرفتم. اي کاش زمان به عقب برمي گشت. آن وقت ديگر هيچ وقت مرتکب چنين اشتباهي نمي شدم. کاش حداقل اشتباهم را با اشتباه بعدي ادامه نمي دادم حالا به مجتمع قضايي بعثت آمده ام تا اين ماجرا را پيگيري کنم.

 

علاقه


علاقه اينترنتي!

رفتار و حرکات سهيلا تغيير کرده بود و اين مسئله باعث شد تا نسبت به او حساس بشوم.

 من از همسرم خواستم با دخترمان صحبت کند تا دليل گوشه گيري و انزواي او را کشف کنيم. سهيلا در گفت وگو با مادرش حرف دل خود را بي رودربايستي گفت و از لحظه اي که متوجه شدم دخترم به فردي علاقه مند شده است و قصد ازدواج دارد او را صدا زدم و با خوشحالي گفتم به فرد مورد علاقه ات بگو به خواستگاري  بيايد و پس از انجام تحقيقات لازم اگر مشکلي وجود نداشت سور و سات عروسي را فراهم کنيم. مرد ۴۵ساله با چشماني اشک بار در دايره اجتماعي کلانتري سناباد مشهد افزود: پس از گذشت چند روز فردي با تلفنم تماس گرفت و اجازه خواست تا در مورد سهيلا صحبت کند

پس از شنيدن صداي اين فرد تصور کردم که حتما پدر آقا داماد از پشت گوشي حرف مي زند اما پس از گفت وگويي کوتاه فهميدم که او خودش خواستگار است. با تعجب پرسيدم ببخشيد شما چند ساله هستيد؟ او صدايش را صاف کرد و جواب داد: ۴۸سال سن دارم. از شنيدن اين حرف داشتم شاخ درمي آوردم، در اين لحظه با عصبانيت گفتم: مرد حسابي تو از من ۳سال بزرگ تري، آن وقت چه طور به خودت اجازه مي دهي که از دختري ۱۷ساله خواستگاري کني و روي احساسات اين بچه پا بگذاري؟ آن روز با نگراني گوشي را قطع کردم و به سراغ سهيلا رفتم.

 وقتي به دخترم گفتم که حتما اشتباهي رخ داده است سهيلا در حالي که سرش را پايين انداخته بود جواب داد: نه اشتباه نکرده ايد.

چون داريوش ۴۸سال سن دارد و همسرش را طلاق داده است و ما از طريق اينترنت باهم آشنا شده ايم.سماجت دخترم براي ازدواج با اين فرد آرامش را از خانه ما سلب کرد و با دل نگراني راهي تهران شدم و به منزل داريوش رفتم و از او خواهش کردم پاي خودش را از زندگي دختر نوجوانم بيرون بکشد.

 اما او به حرف هايم توجهي نکرد و خيلي قاطعانه گفت من و سهيلا باهم قرار ازدواج گذاشته ايم و بهتر است براي حفظ آبرويت هم که شده رضايت خود را با اين ازدواج اعلام کني.دست از پا درازتر به مشهد برگشتم و به سهيلا گفتم مگر از روي جسد من رد بشوي که بتواني با اين مرد ازدواج کني.

دخترم در برابر من مقاومت کرد و گفت اگر به خواسته اش نرسد دست به خودکشي خواهد زد. متاسفانه اين بچه کم تجربه از ۲ شب قبل فراري شده است و نمي دانم کجاست و چه کار مي کند. حتي در تماسي که با داريوش داشته ام او نيز اظهار بي اطلاعي مي کند و جالب است که برايم خط و نشان کشيده است و با تهديد مي گويد دعا کن بلايي به سر سهيلا نيامده باشد در غير اين صورت تسويه حساب سختي با تو خواهم کرد.

 من به عنوان يک پدر به نظر و خواسته دخترم ارزش قائل هستم اما اين ازدواج عقلاني ومنطقي نيست و داريوش آدمي هوس باز است که سر دخترم را کلاه گذاشته است.کاش دخترها و پسرهاي جوان در انتخاب شريک زندگي خود علاوه بر احساسات و رجوع به عقل خود با بزرگ ترهايشان نيز مشورت داشته باشند تا در آينده با مشکلي روبه رو نشوند.

 

دوستی بازن شیطان صفت


عاقبت دوستی با زن شیطان صفت

من که نگران همسرم بودم به او پيشنهاد دادم در خانه خودش را سرگرم کند و به ورزش بپردازد

حتي به الهه گفتم اگر دوست داري مي توانم کاري برايت پيدا کنم اما او معتقد بود نبايد از مدرک دانشگاهي اش براي هر کاري استفاده کند و در واقع توقع داشت در يک اداره يا سازمان استخدام شود

الهه بالاخره راضي شد براي تغيير روحيه در يک باشگاه ورزشي بانوان ثبت نام کند و روزي چند ساعت از خانه بيرون برود. حدود ۲ ماه گذشت و من متوجه تغييراتي در رفتار، گفتار و حتي لباس پوشيدن و نوع آرايش همسرم شدم.

 اين موضوع مرا نگران کرده بود و با اندکي تحقيق فهميدم او با خانمي در باشگاه آشنا شده که گويا وضعيت اجتماعي و رفتاري خوبي ندارد

مرد جوان با چشماني اشک بار در دايره اجتماعي کلانتري نواب مشهد افزود: خيلي سعي کردم همسرم را از رفت و آمد با اين زن غريبه دور کنم اما موفق نشدم. آن ها هر روز با هم به بازار مي رفتند. مدير باشگاه نيز با من تماس گرفت و گفت اين زن جوان با پسري رابطه مخفيانه دارد و به صلاح نيست همسرتان اين قدر با او صميمي بشود.

 با روشن شدن اين واقعيت الهه را تهديد کردم اگر از آن زن فاصله نگيرد طلاقش مي دهم. متأسفانه همسرم در برابر اين تهديد مقاومت نشان داد و چند روز قبل که از سر کار به خانه برگشتم يادداشتي از او ديدم که براي هميشه خداحافظي کرده بود.

 بلافاصله خودم را به باشگاه ورزشي رساندم و با تحقيق از مدير باشگاه فهميدم همسرم به همراه آن زن ناشناس و پسري جوان از شهرستان به سمت مشهد فرار کرده اند و گويا قصد دارند به طور قاچاقي از کشور خارج شوند

با عجله فرزندم را از مهد کودک به خانه پدرم بردم و هر طور که بود خودم را به مشهد رساندم. چند روز علاف شدم اما هيچ ردي از آن ها پيدا نکردم. در حالي که نااميد شده بودم و مي خواستم به شهر خودمان برگردم به طور اتفاقي الهه و آن زن و مرد را در خياباني شلوغ ديدم.

 جلو رفتم و مي خواستم با همسرم صحبت کنم که آن زن شيطان صفت با داد و فرياد و درخواست کمک ادعا کرد براي آن ها ايجاد مزاحمت کرده ام. من با شاهدان صحنه درگير شدم و اگر پليس دير رسيده بود همسرم و اين زن و مرد ناشناس فرار مي کردند.

 

اعتماد بی جا


عاقبت اعتماد بی جا به اقوام و آشنایان نامرد

پسرخاله ام آتش بيار معرکه شده بود و هر موقع که فرصتي پيدا مي کرد پشت سر شوهرم بد و بيراه مي گفت

افسوس که من نمي دانستم او با اين حرف ها چه نقشه پليدي در سر دارد.

 زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري ۲۰مشهد افزود: ۴سال قبل با پسر يکي از اقوام ازدواج کردم ولي از روز اول زندگي مشترک خود با شوهرم اختلاف داشتم. متاسفانه شريک زندگي ام مردي بي احساس و خونسرد و بي تفاوت است و هميشه با نيش و کنايه مرا در حضور ديگران تحقير مي کند.

 او چندبار مرا جلوي چشمان مادرم کتک زد و اين مسئله باعث شد تا خانواده ام از او دلگير شوند و پسر خاله ام که هميشه نسبت به من و خانواده ام ابراز محبت مي کرد مي خواست با شوهرم درگير شود

اما من اجازه ندادم و گفتم با وجود يک بچه کوچک دوست ندارم زندگي ام را از دست بدهم.زن جوان افزود: من و شوهرم امروز ظهر مثل هميشه با هم جر و بحث کرديم و او دوباره مرا کتک زد.

 با چشماني گريان به خانه پدرم رفتم اما هيچ کس خانه نبود و به ناچار به خانه خاله ام رفتم.

 پسرخاله ام با ديدن چشم هاي گريانم پرسيد چه اتفاقي افتاده است و اگر شوهرت دست روي تو بلند کرده باشد خودم به حساب او مي رسم و ... درحالي که سرگيجه عجيبي داشتم و سرم از شدت درد داشت منفجر مي شد از کمال خواستم تا خونسردي خودش را حفظ کند.

 پسر خاله ام که در خانه تنها بود بلافاصله يک عدد قرص و ليوان آب را به دستم داد و گفت: اين قرص را بخور تا سردردت آرام شود

در اين لحظه بغض زن جوان ترکيد و او با گريه گفت: متاسفانه با خوردن اين قرص به خواب عميقي رفتم و وقتي به هوش آمدم متوجه شدم پسرخاله ام که هميشه ادعا مي کرد پشتيبان و حامي  ام است از من سوء استفاده کرده است و... 

مي خواستم کمال را بکشم اما او که مي ترسيد همسايه ها يشان متوجه سروصداهايم بشوند فرار کرد و من به اينجا آمدم تا ببينم چه خاکي بايد بر سرم بريزم.اي کاش به جاي مطرح کردن مشکلات زندگي ام در بين اقوام و آشنايان به نزد يک مشاور خانواده مي رفتم و از پدرو مادرم راهنمايي مي خواستم تا اين اتفاق شوم برايم به وجود نمي آمد.

 من و همسرم بايد هر دو رازها و مهارت هاي زندگي مشترک را ياد مي گرفتيم و به همديگر احترام مي گذاشتيم. افسوس و صد افسوس که راه زندگيمان را اشتباه رفتيم.يادآور مي شود ماموران کلانتري ۲۰مشهد در پي اظهارات اين زن جوان متهم پرونده را دستگير کردند و تحقيقات در اين باره هم چنان ادامه دارد.

 

طعمه هوس!


طعمه هوس

آشنايي من و نيما خيلي اتفاقي بود. او با حرف هايي که مي زد عقلم را ربود و با تمام وجود دلبسته اش شدم.

 پس از گذشت مدتي موضوع را به مادرم اطلاع دادم و از او راهنمايي خواستم. مادرم مي گفت چون پدرم مردي متعصب و سختگير است نبايد فعلا در اين باره به او چيزي بگوييم و پس از آن که پسر مورد علاقه ام به خواستگاري ام آمد، ما طوري مقدمه چيني مي کنيم که اين ازدواج سر بگيرد و من به خواسته دلم برسم.

او که از ازدواج اجباري با پدرم دل خوشي نداشت معتقد بود به هر قيمتي که شده من بايد با پسر مورد علاقه ام ازدواج کنم تا در کنار مردي که دوستش دارم زندگي کنم و يک عمر حسرت نخورم.

دختر جوان در دايره اجتماعي کلانتري ۲۲ مشهد افزود: رابطه من و نيما با حمايت هاي مادرم ادامه يافت. البته نيما نمي دانست که مادرم از اين موضوع خبر دارد و ما هر موقع فرصتي به دست مي آورديم با هم قرار ملاقات مي گذاشتيم و به پارک مي رفتيم.

متاسفانه نيما پس از جلب اعتمادم از من خواست سوار خودروي او بشوم تا درباره برگزاري مراسم خواستگاري و ازدواج مان تصميم بگيريم.

 هوا خيلي سرد بود و من خواسته اش را پذيرفتم. اما در حالي که با سرعت خيلي کم در خياباني خلوت حرکت مي کرديم ناگهان نيما توقف کرد و جوان ديگري هم سوار خودرو شد.

 من با ناراحتي از اين بابت گفتم چرا اين پسر را سوار ماشين کردي؟در اين لحظه نيما و پسر غريبه با برخوردي خشن تهديدم کردند که بهتر است براي حفظ جانم سکوت کنم.

 آن ها در حالي که سرم را بين دو صندلي گرفته بودند مرا به بيابان هاي اطراف شهر انتقال دادند و... نيما و دوست حيوان صفتش سپس با اين ادعا که از من فيلم برداري هم کرده اند و اگر يک کلمه حرف بزنم آبرو و حيثيتم را به باد خواهند داد! در نزديکي خانه رهايم کردند و متواري شدند.

 

طعمه تنهايي!

طعمه تنهايي!
پدر و مادرم عاشق پول هستند و تمام وقت خود را صرف کار بيرون از خانه مي کنند تا پول بيشتري دربياورند.
من يک سال قبل با دختر خاله يکي از هم کلاسي هايم آشنا شدم و چون خيلي تنها بودم دوستي ما زودتر از آن چيزي که فکرش را بکنيد عاطفي و صميمانه شد.
«ژيلا» دختر خوش سر و زباني بود و با شيرين کاري هايي که داشت جاي خالي پدر و مادرم را در خانه پر کرد او هر روز به ديدنم مي آمد و ما با هم حرف مي زديم و درد دل مي کرديم.
ژيلا يک روز پسر مورد علاقه اش را نيز به خانه ما آورد و ديدار با اين پسر جوان باعث شد تا از طريق او با کيوان که يکي از دوستان آن پسر بود آشنا شوم.
دختر جوان در مرکز مشاوره پليس خراسان رضوي افزود: متاسفانه من تحت تاثير حرف هاي «ژيلا» و دوست پسرش با کيوان ارتباط برقرار کردم و متاسفانه در اثر اين ارتباط شوم، پسري که ادعا مي کرد خيلي دوستم دارد و رابطه ما بايد در حد يک ملاقات و خيلي رسمي باشد مرا اغفال کرد و مورد سوء استفاده قرار داد.
کيوان پس از آن که به خواسته هاي پليد خود رسيد با توسل به زور و تهديد وادارم کرد تا با دو پسر ديگر نيز ارتباط برقرار کنم و ... .او حتي چندين بار تهديدم کرد که اگر به او پول و طلا ندهم آبرويم را خواهد برد و به همين راحتي مرا رواني کرده است.
من در اين مدت نتوانسته ام به پدر و مادرم چيزي بگويم و درد دل کنم و تصميم گرفتم مشکلم را از طريق قانوني پيگيري کنم.
اي کاش با والدينم دوست بودم و همديگر را درک مي کرديم. من از تمام پدران و مادران خواهش مي کنم با فرزندان خود دوست و رفيق باشند و در کنار نيازهاي مالي آن ها، به خواسته ها و نيازهاي روحي و عاطفي آن ها نيز توجه داشته باشند.
همچنين از دختران جواني که اين ماجرا را خوانده اند نيز مي خواهم حواس خود را جمع کنند چون حرف هايي که دخترها و پسرها در زمان برقراري ارتباط در روزهاي اول به همديگر مي زنند خيلي رويايي و قشنگ است اما روز آخر با گريه، اندوه و تاسف همراه خواهد بود و بي رو دربايستي بگويم به قول معروف کسي که خربزه مي خورد بايد پاي لرز آن هم بنشيند.
يادآوري مي شود با پيگيري هاي به عمل آمده، تحقيقات پليسي در اين رابطه آغاز شد و ماموران کلانتري خواجه ربيع مشهد ۳ متهم اين پرونده را شناسايي و دستگير کردند.متهمان با تشکيل پرونده براي رسيدن به سزاي عمل خود به مراجع قضايي معرفي شده اند.


عشق وجدایی


سراب عشق آتشین، به جدایی ختم شد

 عقلم را به کلي باخته بودم و جز او به هيچ کس ديگري نمي توانستم فکر کنم. من و «عادل» در راه مدرسه با هم آشنا شديم و يک سال پس از اين دوستي خياباني در حالي که ۱۶ سال بيشتر نداشتم وقتي با مخالفت خانواده ام براي اين ازدواج روبه رو شدم دست به خودکشي زدم و تا يک قدمي مرگ پيش رفتم.

«مريم» در دايره اجتماعي کلانتري سناباد مشهد افزود: پدرم به شرطي موافقت خود را با اين ازدواج اعلام کرد که چند سال در دوران عقد بمانيم تا آمادگي هاي لازم براي تشکيل زندگي مشترک را پيدا کنيم. به اين ترتيب به عقد پسر مورد علاقه ام در آمدم، اما از همان روزهاي اول دوران نامزدي متوجه شدم عادل تعادل روحي و رواني ندارد. من در مدت کوتاهي فهميدم او به مواد مخدر صنعتي معتاد است و همان موقع بود که تصميم به جدايي گرفتم

«مريم» قطرات اشک را از روي گونه هايش پاک کرد و افزود: افسوس در شرايطي قرار گرفتم که تصميم گيري برايم خيلي مشکل شد چرا که باردار شده بودم و به ناچار با برگزاري مراسمي بسيار ساده زندگي مشترک خود را با اين مرد معتاد آغاز کردم. بيچاره پدرم که برايم سنگ تمام گذاشته تمام خرج و مخارج زندگيمان را تا به امروز پرداخت کرده است. او که خيلي نگران آينده من و فرزندم است چندين و چند بار از عادل قول گرفته است که اگر اعتيادش به مواد مخدر را کنار بگذارد، برايش تاکسي و خانه مي خرد. متاسفانه شوهرم بارها و بارها قول مردانه داد که اعتيادش را ترک کند اما او که اعتماد به نفس خود را از دست داده خيلي زود يادش مي رود چه قراري با پدرم گذاشته است.

من دوران بارداري بسيار سختي را پشت سر گذاشتم و چون چند بار عادل مرا به طرز وحشيانه اي کتک زده بود، مي ترسيدم بلايي به سر بچه ام بيايد اما خوشبختانه فرزندم صحيح و سالم به دنيا آمد.با تولد پسرمان، عادل جوگير شد و جلوي همه اعضاي خانواده قول داد که به خاطر فرزندمان ترک اعتياد کند. در اين شرايط پدرم براي او خودرو خريد تا پاداش کار نکرده اش را دريافت کند و براي رهايي از باتلاق اعتياد مصمم تر بتواند تصميم بگيرد. ولي باز هم نتيجه اي نگرفتيم و مدتي است که حال شوهرم خيلي وخيم شده است.او که تحمل شنيدن صداي فرزندمان را ندارد شب تا صبح با چاقويي در دست بالاي سر ما مي نشيند و من و بچه بي گناهم را تهديد به مرگ مي کند. ديگر خسته شده ام و نمي توانم به اين زندگي نکبت بار ادامه بدهم. آمده ام مهريه ام را ببخشم و جان خودم و بچه ام را نجات بدهم

باور کنيد براي طلاق لحظه شماري مي کنم درست مثل همان موقعي که براي رسيدن به مرد روياهايم سر از پا نمي شناختم و لحظه شماري مي کردم.اميدوارم دختران جواني که قصه تلخ و عبرت آموز زندگي ام را مي خوانند متوجه شده باشند که خيلي سخت است شناسنامه يک زن در سن ۱۷ سالگي با مهر طلاق سياه شود و همراه يک نوزاد سه ماهه به خانه پدرش بر گردد.