نبرد رستم و افراسیاب
هنگامي كه رستم به لشكرگاه رسيد آنها را با شمشيرهاي كشيده ، آماده جنگ يافت و منيژه را نيز آسوده درون خيمه ديد كه پرستاران كمر به خدمتش بسته بودند.
آمدن افراسياب به رزم رستم
اي فرزند! با برآمدن خورشيد ، شهر توران به جوش و خروش درآمد . سواران و
كمر بستگان افراسياب به درگاهش آمدند و صف بستند ، سپهداران سرافكنده از
ننگي كه بر آنها رفته بود ، با دلهاي پر از كينه ايرانيان آماده جنگ شدند
افراسياب نيز بر آشفته چون پلنگ به آراستن لشكر پرداخت . چپ سپاه را به
پيران و راست را به هومان سپرد و گرسيوز و شيده را نيز در فلبگاه گماشت و
به پيران دستور داد تا كوس و ناي جنگ بنوازند . از سوي ديگر ديده بان به
رستم خبر داد گرد و خاك سوران توران ، زمين و آسمان را سياه كرده است .
رستم باكي به خود راه نداد ، آماده كارزار شد .
نخست منيژه را با
بنه به سوي ايران فرستاد آنگاه به آراستن لشكر پرداخت. راست سپاه را به
اشكش و گستهم و چپ را به زنگنه و رهام سپرد و خود با بيژن در قلب سپاه
قرار گرفت . رستم پس از آنكه گرداگرد سپاهش را گشت و همه را آماده رزم ديد
رخش را برانگيخت و تاخت تا به نزديك افراسياب رسيد پس فرياد برآورد : اي
شوريده بخت اين چندمين بار است كه به جنگ من ميآيي و هر بار چون روباه مي
گريزي اينك خوب مي داني كه اين بار از رستم رهائي نخواهي داشت . به انبوهي
سپاهت مناز كه شير از يك دشت گور نمي هراسد و هزاران ستاره نور يك خورشيد
را ندارند . شاه سبكسري چون تو مباد كه پادشاهي را بباد دادي .
افراسياب با شنيدن اين سخنان بر خود لرزيد و برآشفته بر سپاهيانش فرياد زد
: اينجا جاي بزم و سور نيست ، بكوشيد و جهان را بر اين بدانديشان تيره
كنيد ، من پاداش رنج شما را با گنج خواهم داد . آنگاه خروش كوس و شيپور
برآمد و دو سپاه بر يكديگر تاختند . بانگ سواران برخاست و تيغ و شمشير در
هوا درخشيد و تگرگ گرز بر كلاه خودها و جوشن ها باريدن گرفت . رستم از قلب
سپاه با گرز گاوسارش پيش آمد و به هر سو تاخت و سپاه بزرگ تو ران را از
هم پراكنده كرد . و آنها را چون برگ درخت بر زمين ريخت . يلان ايران نيز
هر يك كينه خواه و تيز چنگ بر دشمن تاختند و رزمگاه را درياي خون كردند ،
دليران توران همه نابود شدند . افراسياب كه بخت را برگشته و درفش را
سرنگون ديد بر اسب تازه نفسي سوار شد و همراه با بازمانده سپاهش ، ناكام
به توران گريخت . رستم تا ده فرسنگ از پي آنها تاخت و گرز و تير بر سرشان
باريد . آنگاه به رزمگاه باز آمد و با غنائم بسيار و هزاران اسير جنگي ،
پيروز به سوي ايران آمد .
چون خبر پيروزي رستم و آزادي بيژن به خسرو رسيد به نيايش جهان آفرين
ايستاد . شهر غرق در شور و شادماني شد ، طبل و شيپور پيروزي به صدا درآمد و
گروه گروه به پيشباز جهان پهلوان رفته و بر او درود گفتند . سپس همگي به
درگاه شاه آمدند . كيخسرو به پيشبازشان شتافت ، رستم را در بر گرفت و هنر و
پيروزيش را ستود . تهمتن نيز دست بيژن را گرفت و او را به شاه و پدرش گيو
سپرد . كيخسرو به رستم گفت :
سرت سبز باد و دلت شادمان
كه بي تو نخواهم زمين و زمان
خوشا بحال ايران و فرخ بخت من كه پهلواني چون تو داريم . اي فرزند! كيخسرو
دستور داد تا بزمي بيارايند و خاني بگسترند پس طبقهاي مشك و گلاب پيش
آوردند و همگي به خوردن و نوشيدن پرداختند . سحرگاهان رستم اجازه بازگشت
خواست . شاه دستور داد تا خلعت گرانبهايي براي رستم پيش آوردند و رستم نيز
به هر يك از بزرگان هديه اي پيشكش نمود و بر شاه آفرين كرد پس راه سيستان
را در پيش گرفت .
آنگاه
شهريار بر تخت نشست و بيژن نزد او آمد . كيخسرو پرسيد داستان تو چه بود ؟
بيژن داستان خود را از روزگار سخت بند و زندان و درد و رنج منيژه همه را
بازگفت . دل شاه از شنيدن آنچه بر آن دختر تيره بخت گذشته بود ، به درد
آمد و دستور داد تا جامه هاي ديباي زربفت و گوهر نشان و تاج و دينار و
كنيز و غلام و فرش و آنچه لازم بود آوردند و آنها را به بيژن سپرد و به او
گفت : اينها را به منيژه بده و بخاطر رنجي كه از تو بر او رسيده از اين پس
در آسايشش بكوش و جهان را با او به شادي بگذران .