داستان
زال به سام نامه نوشت كه « ای نامور، آفرین خدای بر تو باد . آنچه بر من گذشته است
می دانی و از ستم هائی كه كشیده ام آگاهی: وقتی از مادرزادم بی كس و بی یار در
دامن كوه افتادم و با مرغان هم زاد و توشه شدم. رنج باد و خاك و آفتاب دیدم و از مهر
پدر و آغوش مادر دور ماندم . آنگاه كه تو در خز و پرنیان آسایش داشتی من در كوه كمر و
در پی روزی بودم . باری فرمان یزدان بود و از آن چاره نبود. سر انجام به من باز آمدی
و مرا در دامن مهر خود گرفتی ، اكنون مرا آرزوئی پیش آمده كه چاره آن به دست توست.
من مهر رودابه دختر مهراب را بدل دارم و شب و روز از اندیشه او آرام ندارم. دختری آزاده
و نكومنش و خوب چهره است. حور بدین زیبائی و دل آرائی نیست . می خواهم او را
چنان كه كیش و آئین ماست به همسری بر گزینم . رای پدر نامدار چیست؟ بیاد داری كه
وقتی مرا از كوه باز آوردی در برابر گروه بزرگان و پهلوانان و موبدان پیمان كردی كه هیچ
آرزوئی را از من دریغ نداری ؟ اكنون آرزوی من اینست و نیك می دانی كه پیمان شكستن
، آئیمن مردان نیست.»